ذبيح الله صفا

1298

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بساقىگرى گر محبت نشست * شود عشق از بادهء حسن مست ازين بوته يعنى دل داغدار * برآيد زر عشق كامل عيار ( از ساقىنامه ) با دل زودرنج ما رنگ مريز كينه را * طاقت سنگ كى بود خانهء آبگينه را شرطه چه كار مىكند با دل بيقرار من * من كه به سنگ مىزنم خود به خود اين سفينه را محض خطاست گر كنم دعوى پاكدامنى * من كه بباده شسته‌ام دلق هزارپينه را اشك من و رقيب را فرق نمىكند ز هم * چند در آتش افگنم گوهر اين دفينه را خون جگر ذخيره كن گر غم عشق مىخورى * شاه براى لشكرى جمع كند خزينه را سالك از آرزوى دل زمزمه‌يى شنيده‌ام * طاير دورگرد ما ديده ز دام چينه را * نه‌تنها زلف او در تاب دارد خسته‌جانى را * بكشتن مىتواند داد مژگانش جهانى را وصال دولت بيدار با خود نقش مىبستم * اگر در خواب مىديدم غبار آستانى را دم از روشن‌بيانى مىزند شمعى درين مجلس * كه روشن مىكند از سوز دل تيغ زبانى را در آن ميدان كه مىلغزد ز مستى پاى هشيارى * نمىبينم به غير از دختر رز پهلوانى را حديث سرد واعظ يك شرر گرمى نمىبخشد * چرا بايد شنيدن قصهء افسانه‌خوانى را رود دايم سعادت چون هما در سايهء بالت * ببازوى قناعت بشكنى گر استخوانى را علم بر بام گردون مىزنى در عاشقى سالك * به خود گر مهربان سازى دل نامهربانى را * نيست يك دل كه ز احياى لبت خرم نيست * اين اثر با نفس عيسى بن مريم نيست دامن از چشم تر اى قبلهء حاجات مكش * كعبهء حسنى و اين چشمه كم از زمزم نيست قدم خضر ز همراهى ما آبله زد * دل طلبكار مراديست كه در عالم نيست وقت خوش خاطر خرم لب خندان دل شاد * آرزوييست كه در شأن بنى آدم نيست دم بىصرفه مكن خرج كه با مدت عشق * همه گر زندگى خضر بود يك دم نيست فكر عشرت مكن امروز كه در باغ جهان * سنبلى سلسله‌جنبان و گلى خرم نيست نامهء مهر و وفا چند فرستى سالك * بحريمى كه درو باد صبا محرم نيست *